مانی میگفت بعد از بیستوچند سالگی فقط گوش و دماغ میتواند رشد کند. در مورد اعضای رولینگاستونز این دقیقن صدق میکرد. پیرمردهای دماغگنده با بدنهایی ورزیده که دلبری از سرشان نیفتاده و گوه زیادی میخورند. باورت نمیشود اینها همان جوانهای اول فیلم باشند. خوشتیپ با چشمهای درشت و کمحرف. آدمها هرچقدر معروفتر و مقبولتر باشند، سکوتشان معنیدارتر میشود. کافی است در جواب یک سوال فقط چشم بگردانند. ترکیب این لوسبازی با کلوزآپ معجون دخترکشی از آب درمیآید. اما قاتلی که در دادگاه هی چشم بگرداند و سکوت کند، لگد میخورد تو تخمش.
دکور صحنهشان هم با آن موسیقی مکشمرگما تناسب داشت. یونولیت گندهی زرقوبرقداری که کل پشتصحنه را پوشانده بود چسبانده بودند آن پشت به سبک معبدهای هندی. همیشه فکر میکردم روزی خواهد رسید که به ارزش هنری و فرهنگی نهفته در موسیقی گروههای اینشکلی پی میبرم و رستگار خواهم شد. همینطور کمل و ایسیدیسی و الخ. اما انگار فرق چندانی با ابی و ویگن خودمان ندارند. فقط موسیقیشان پیچیدهتر و فنیتر است، ریاکاری کمتری در شعرها دارند و واقعگراترند.
در بعضی قطعهها نوازنده یا خوانندهی مهمان هم داشتند. یکی از دیگری لوستر. از آن همه، سیاهپوست گندهای که کلاه شاپو سرش بود معرکه بود. صدایی عظیم داشت. انگار وقتی میخواند همه را دعوا میکرد. گیتار میزد و میخواند. کت و شلوار پوشیده بود و جاز میزد. خیلی پیر نبود اما عین بابابزرگها بود. من یاد باباعزیز خودمان افتادم که مرد. خندهاش لوس نبود. واسه خوشآمد کسی نبود. انگار آمده بود با نوههایش کل بگذارد اما میدانست زمان که میگذرد ماشینها باهوشتر میشوند و آدمها تکنیکیتر. گیتاریستهای رولینگاستونز سرعت و قدرت بداههنوازیشان از او بیشتر بود. اما او خود میدانست که اینها کشک است و مهم این است که آدم راستکی بخندد. سامی همیشه میگوید جاز سیاهپوستها جواب میدهد. اگر متال گوش نمیدادم میرفتم سراغ جاز. جز. هر کوفتی که هست.
وقتی بابابزرگ داشت از صحنه خارج میشد، گیتاریست رولینگاستوز سازش را از سر شانه برداشت و به او داد. انگار نوهای آبنبات دهنیاش را به بابابزرگش هدیه بدهد. از این کارش خوشم آمد. تبدیل به آدم مهربانی شد.
شب بود. باران میآمد. با مرضیه در بالکن نشسته بودیم سیگار میکشیدیم. موزاییکها سرد بود. گفتم هیچ دوستی که از من بزرگتر باشد ندارم. اگر بودهاند حالا نیستند. اخلاق بابابزرگها را پیدا کردهام.