تبليغاتX
حرومزادگی
مثل اژدهایی که در مخفیگاهش فقدان چیزی را احساس می کند بزرگ می شود
فقدان چیزی مثل خون اژدهایی را كه ریخته روي شلوارم احساس می کنم بزرگ می شود
مثل اینکه دست و پا در می آورد دم در می آورد
فقدان خاصی که مثل فندک خاصی بال در می آورد از پنجره به پرواز در می آید
می رود دوستم را لخت مادرزاد از حمام بیرون می کشد مي نشاند بر دوش
می رود خانه ی آن یکی دوستم مادرش با نگرانی می گوید از دیروز رفته نيامده
فقدان دیگری که به فقدان دیگری افزوده می شود
به پرواز در می آید می رود تمرین تیم ملی علی دایی را خاکستر می کند
برمی گردد بچه های کوچه را خاکستر می کند
از اینجا می رود پادگان مافوق ها را خاکستر می کند
احمدی نژاد و کابینه را خاکستر می کند
می رود سانسورچی های وزارت ارشاد را خاکستر می کند
به کوب می رود قم حوزه های علمیه ی برادران و خواهران و همچنین طلاب کشورهای خارجی (برادران و خواهران) را خاکستر مي کند
جلدی برمی گردد که شورای نگهبان و مجلس شورای اسلامی را خاکستر کند این از عهده ی او بر می آید
در اين فاصله ارتش بیست میلیونی خود به خود خاکستر می شود
برای اطمینان، خاکستر ارتش بیست میلیونی را یک بار دیگر خاکستر می کند
سپاه را خاکستر می کند
استقلال را خاکستر می کند
پرسپولیس را خاکستر می کند
عمو پورنگ را با تاسف خاکستر می کند ـ تدبيري هوشمندانه که از اقداماتش تعبیر سیاسی نکنند
معلوم است فکر همه جایش را کرده است
چون منکرات را خاکستر می کند
برج میلاد را خاکستر می کند
هم مصباح یزدی را خاکستر می کند هم خاتمی را
آن وقت می رود شیرینی های نارگیلی را خاکستر می کند
نیمی از بالاشهر را خاکستر می کند چون بالاشهری ها از آنچه دارند گذشت نمی کنند
نیمی از پایین شهر را خاکستر می کند چون پایین شهری ها برای آنچه ندارند انقلاب نمی کنند
چیزهای به درد نخور دیگر مثل مدرسه ها و كارخانجات توليد كالباس نامرغوب را خاکستر می کند
و بر می گردد به مخفی گاهی همچون اژدهایی
دوستم بر می گردد حمام تا کف هایی را که رفته اند توی چشم هایش بشوید
فقدان آن يكي دوستم كه هیچ گاه به خانه باز نگشت اما مانده است روي لبانم.

+ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 0:42   | 

تنبور تنهایی برعکسه. فشار داده شده به اعصاب. مرد آلتشو دست نمی گیره تنبور بزنه. به جاش محتویاتشو خالی می کنه. همه چی تو سی دیای سفیده. سگ از این خبر داره که کم کم. واسه انقراض هورا بکش مرد.
جای بریده گی خوب نمی شه خوب به تخمت. برو تو خیابون تف کن.
خطرناکه دست برداری. مسبوق به سابقه ست خونریزی.

از پرده هایی که آفتاب نمی گذره گنجیشک می گذره. همیشه چند دقیقه مونده به اخبار. یه کم مونده به مسیج. چطور بگم؟ من دلم درد نمی کنه. مریض کسی نیستم. فقط دارم لفتش می دم. فرق نمی کنه با قرص یا جادو. مهم بالا رفتن از پله های فرعی همه ی اون ساختمونای مسکونی قدیمیه. منظورم اینه که سراسیمه نمی شه سراسیمه گی رو پنهان کرد. گناه داره.

یه عده اعدام می شن که بگن هی! من اینجام! البته كه صدای اونا رو باید ضبط کرد گذاشت تو ضبط ماشین. ولكن یه عده تنبورای دیستروشن تو شلوارشونه. وقتی می شاشن کاسه ی توالت ذوب می شه. می دونستی؟

کل انداختن نداشت خودزنی. هر کی می مرد می برد.
سگ نشو.

+ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 23:52   | 

امشب پيش از آنكه هنوز دست مرضيه را گرفته باشم رفتيم بازارچه. كون لقم دلخور بودم. پيش از آنكه برسيم از بساطي كه پهن بود عود خريديم. عودها با جعبه هاي جورواجور. به فكرم رسيد در اتاق دربسته اي كه از عود مه گرفته باشد شايد بشود نوشت. عود هندي و بلك متال نروژي با سيگار بهمن. بعدن دست مرضيه را گرفتم. بعدن مرضيه دستم را گرفت. بعدن پيش از آنكه سوار شود خودش را از سرما چسباند بهم. من ، كه كون لقم دلخور بودم قبلن.

حالا عود خشخاش را سوزانده‌ام. چشم‌هايم سوخت اما مه نيامد تو اتاق.

عودسوزمان يك قورباغه‌ي چوبي دهان‌بسته است. ايستاده و دست‌هايش را گذاشته زير چانه. زير شكمش يك سوراخ دارد كه خلال عود را فرو كنيم آنجا. حاصل، يك قورباغه‌ي دول‌دراز است كه دولش دود مي‌كند و چشم ما را مي‌سوزاند. دل ما كه سوخته بود قبلن. كه كون لق ما.

كه مرضيه اگر دو ترم تلفن داشته باشد.

كه ما هم زماني مثل كون لق روي مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن شعر مي‌نوشتيم:
پس تا خبر كنند تو را روزنامه‌ها / سر مي‌كنم بدون تو با روزنامه‌‌ها
يك روز زير آگهي قرص سوسك‌كش / مرحوم مي‌كنند مرا روزنامه‌ها
ما عكس مي‌شويم و هي از ياد مي‌رويم / آغشته مي‌شوند به ما روزنامه‌ها

+ یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 11:49   | 

مريخي‌ها آمده بودند. بخش‌هايي از بدن بچه‌هايشان كه آبي بود مزه‌ي بستني مي‌داد. نمي‌توانستيم از خورده شدن بچه‌ها مخصوصا در شهرهاي فقير جلوگيري كنيم. وقتي با مقامات ارشد آنها در حال مذاكره بوديم، بچه‌ها ـ كه همچون بدبختي از هر ديواري عبور مي‌كردند ـ تو مي‌ آمدند، درحالي‌‌كه نيمي از كله‌شان خورده شده بود. مقامات را برده بوديم جنوب شهر تا امكانات كم سياره را نشان آنها بدهيم، دو پا كه به يك كمر وصل بود، به‌دنبال گربه‌ي مفلوكي دوان از مقابلمان گذشت. عرق از هفت بند هيأت اعزامي جاري بود. كورسوي اميد اين بود كه مريخي‌ها همچنان فكر كنند قصد زميني‌ها از خوردن بچه‌ها بازي و سرگرم كردن آنهاست.

+ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 23:54   | 

از آشپزخانه كثافت‌شويي كردم. با فرامرز كه چند ماه است از خانه بيرون نيامده تلفني حرف زدم و تقريبن جمعه تمام شد.

آدم‌هايي را مي‌شناختم كه صاحاب ذهن تحليلي فوق‌العاده‌اي بودند و از تئوري‌هاي پيچيده سردرمي‌آوردند. اوشان دريافته بودند كه براي نجات بشر زمان زيادي باقي نمانده است، پس نبايد وقت صرف كسكلك‌بازي كرد. نوكرها هستند، به‌ضرورت پول درمي‌آورند، غذا مي‌پزند و از آشپزخانه كثافت‌شويي مي‌كنند.
آيدا فكر مي‌‌كند من يكي از همين آدم‌ها هستم با اين تفاوت كه تحليل‌هايم تخمي است. به او مي‌گويم من گرافيست و شطرنج‌باز متوسط، داستان‌نويس متوسط رو به بالا و تنبورنواز بدي هستم. چي را تا حالا تحليل كرده‌ام؟ گفته‌هايي از من نقل مي‌كند كه به جان خودم من آنها را نگفته‌‌ام. تظاهر به فروتني نمي‌كنم چون اگر من آنها را گفته باشم هيچ منزلتي نصيبم نمي‌شود از بس جفنگ است.
اين‌‌كه مي‌‌گويم جفنگ، منظورم اين نيست كه در مقابل ممكن است تحليل‌هايي قشنگ وجود داشته باشد. همه‌ي تحليل‌ها جفنگ هستند. مدت‌هاست واژه‌ي تحليل مرا ياد حل كردن مي‌‌اندازد. حل كردن چيزي در چيزي ديگر و از همه بيشتر حل كردن حب ترياك در چاي پررنگ. هركس سعي كند چيزي را تحليل كند، انگاري دارد يك بندانگشت ترياك را حل مي‌كند در آنچه دارد شرح مي‌دهد تا سر بكشد و آخه‌يش كند. و يخ كنيم ما.
ما كه حسرت حب كردن نداريم. ميل نداريم والا كج‌وكوله نيستيم. حتي مي‌دانيم كاسب‌ها در كدام پارك‌ها يا سر كدام چهارراه‌هاي اين شهر تخمي ايستاده‌اند. حتي مي‌دانيم چطور به آدم نگاه مي‌كنند و اگر چطور نگاه كنند يعني جنس ندارم يا دارم يا برو دنبالت مي‌آم. اصلن «نياز» نيست كه آدم را گرسنه و چشم‌چران مي‌كند. يادم مي‌آيد زماني بود كه هيچ نيازي به دوست‌دختر نداشتم. ايده‌اي هم درباره‌اش نداشتم. درباره‌ي نگاه عاشقانه به كسي داشتن حرف نمي‌زنم. درباره‌ي دوست‌دختر حرف مي‌زنم. تپاله‌اي فيزيكي عين خودم كه گاهي بوي عرق بدهد و گاهي بوي شامپو. گاهي زر بزند گاهي از دهنش گوهر ببارد. نيازي بهش نداشتم. اما آدم‌هايي بودند كه چنان با آب‌وتاب تلفن مي‌زدند به دوست‌دختر يا چنان در شرح رابطه‌ي فراانساني يا فروانساني‌شان با دوست‌دختر داد مي‌زدند كه ما هم كه نيازي نداشتيم، فكر مي‌كرديم جاي كـون دوست‌دختر روي صندلي خالي است. عجيب اين‌كه آدم‌ها معمولن وقتي درباره‌ي دوست‌دختر حرف مي‌زدند آب دهان‌شان پرتاب مي‌شد بيرون.
كلن آخه‌يش كردن هيچ ربطي به ميزان لذت ندارد. همان‌طور كه صداي اسلحه ربطي به قدرت جر دادن آن ندارد.

سرتان را درد نياورم. چس‌خوري.
+ شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 17:48   | 

زنگ زدم به آيدا گفتم چه خبر تجريدي؟ گفت مي‌خواهم خودم را آتش بزنم. قطع كردم.
مي‌خواهم پاكت‌هاي خالي سيگار را نگه دارم بچسبانم به هم يك مربع بزرگ درست كنم. بعد آن را بچسبانم به ديوار. مسخره‌بازي. اگر مكعب بسازم آن را تقديم مي‌كنم به دل كور منتقدهاي هنري. و فضانوردها و مردم كوردل. عقده‌اي‌بازي.
تنها گلدان خانه از لب تراس افتاد در كوچه و تركيد. اگر دوربين داشتم از آن عكس مي‌گرفتم و مي‌فرستادم براي آيدا و زيرش مي‌نوشتم گلداني كه آوردي و آن روز دوست داشتي هوا مه‌آلود باشد اما نبود و گرم بود، خودكشي كرده اين‌شكلي شده. حالا تو هم مي‌خواهي خودكشي كني اين‌شكلي بشوي؟
به رسول بگوييد گوش كردن گروه‌هاي پست‌راك به سرخوشي هوشمندانه‌تري احتياج دارد كه من ندارم. اگر از حالم پرسيده باشي اين روزها Worship گوش مي‌كنم. گروهي كه خواننده‌اش سيگارش را به‌نيمه‌نرسيده زير پا  له كرد و رو به دوستانش از پل پريد پايين. با يك دمو و يك آلبوم گروه منحل شد.
روزي كه رهسپار آفريقا بشوم، براي عشق و حال نمي‌روم. مي‌روم آنجا در قبيله‌‌هاي گم‌وگور، جادوگر بزرگ و تنهايي شوم كه بتوانم گلدان‌هاي دمرشده و اجساد متلاشي را به شرط رضايت خودشان به اين سگدوني برگردانم و از دريغ خوردن نجاتشان بدهم.
خداوند آيداي تجريدي را به راه راست و اسپيس اين كيبورد را پس از هر بار فاصله به جاي اول هدايت فرمايد. آمين.

+ پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 8:33   | 

هیچ تصوری از سردرد ندارم چون تابه‌حال سردرد نداشته‌ام. درواقع تابه‌حال غیر از درد دندون درد دیگه‌ای نداشته‌م به جز یه بار که سر و دستم شکست، چندباری که انگشتام در رفت و یه بار که رفتم سلمونی دول‌درد گرفتم و می‌ترسیدم نگاه کنم مبادا دولم سر جاش نباشه و قصه این بود که مو رفته بود لا شکاف سر دولم و می‌سوخت.

یه بار توهم سردرد به خودم دادم. تو راهروی مدرسه کنار شوفاژ وایسادم و تونستم کلاس‌ها رو بپیچونم. درواقع فقط بسیار غمگین بودم اما نمی‌دونستم غم چیه. وقتی توجه چند نفر رو برانگیختم از شادی تو پوستم نگنجیدم. بهم گفتن چیه؟ سرت درد می‌کنه؟ گفتم ها؟ آره درد می‌کنه. از اون روز بود شاید که به اونا که دردی داشتن حسادت می‌کردم. بعیده چشمداشتی به توجه دیگران داشته باشم. انگیزه‌ی آدمای دردمند واسه کناره گرفتن از کلاس و بازی و سینما رفتن اصالت عجیب‌تری داره. تلاش برای رهایی از درد آدم رو تنها می‌کنه اما تنهایی‌ای که به خاطرش خودت رو مجازات نمی‌کنی. مجازات به خاطر ترک رفقا و نگران ساختن اونها.

گاهی وسط سینه‌م به اندازه‌ی مشت می‌سوزه. انگار الکل خورده باشم و تو سینه‌م شکسته باشه. مانی می‌گه چیزی نیس ابتدای زخم معده‌س. گاهی فکر می‌کنم من و زخم معده؟ چه چسخوریا. عین آدم بزرگا آدم باحالا.

 

درد رو نباید اظهار کرد چون با گفتنش دیگه دردِ تو نیس درد همه‌س. خاموش هم نباید موند چون دیگران وقتی علایمش رو ببینن انگار جرمی مرتکب شده باشی مچت رو در حال درد کشیدن می‌گیرن و تو سرزنش کردن همدیگه رو جا می‌ذارن. بهترین راه اینه که وقتی قیل‌وقال بلنده، وقتی دارید شعار می‌دید و فرار می‌کنید، وقتی همه دارن می‌خندن، وقتی دارید فیلم می‌بینید و به اوج ماجرا رسیدید، بگی که قلبت داره تیر می‌کشه. یا بگی تخمات داره می‌ترکه. بقیه احتمالن می‌گن چه بامزه. یا می‌گن اوه! شت!

روابط انسانی سوراخ‌هایی داره که اون سوراخ‌ها

+ جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 12:37   | 

نادر ماكاروني پخده بود. به قاعده‌ي يه كاسه‌ي ماس‌خوري روغن ازش گرفتم. ماكاروني‌ها رو تو مشت چلوندم چيك‌چيك روغن ازش ريخت. يه بارم من پلو پختم. مهمون داشتيم. هم كم شد هم كم‌روغن شد. آخرشم سوخت.
كي نمي‌دونه؟ طبقه‌ي متوسط ايران عمر شهرنشيني كمي داره. اين يني من استاد جامعه. من گوز. رفتيم روستاي زادگاه مادرم. صبح اولي كه اونجا بودم بيدار شدم برم كوه. رفتم. گفتن بعضي از كوه‌ها شده معدن. برو دور. رفتم دور. تو راه ديدم نصف كوه‌ها نيست. نصف اون‌طرفش كه ديده نمي‌شد.
رفتم رسيدم به چهل‌دخترون. اسم يه كوه نه‌خيلي‌دوره. رفتم بالا. خسته شدم نشستم رو تخته‌سنگي. يكي از دخترها ازم پرسيد الان سال چنده؟ گفتم نود. هزار و سيصد و نود شمسي. گفت اووووه. چندتا گوجه‌سبز برده بودم برا رفع تشنگي. تعارفش كردم. گفت الان ماه‌رمضون نيس؟ گفتم نمي‌دونم. نه نيس. بخور. يكي برداشت گذاشت تو بند تمبونش. گفتم اينجا مار و عقرب نداره؟ گفت مار اومد چشماتو ببند هيس بكش. خوشش مي‌آد ازت نمي‌زنه. عقرب اومد بخواب رو قبله. بعد گفت الان مار اومد. چشمامو بستم و هيس كشيدم. وقتي باز كردم مار نبود دختره هم نبود.
عجيب بود كه اون بالا ايرانسل آنتن داشت. روشن كردم ساعت ببينم زنگ خورد. لباسمو درآورده بودم و پاچه‌هاي شلوارمو داده بودم بالا. باد مي‌رفت لا موها سينه‌م قلقلكم مي‌اومد. مي‌رفت لا موها پاهام هي فكر مي‌كردم عقربه داره مي‌آد بالا. گفتم بله؟ صداش پير بود. لهجه داشت. گفتم نمي‌شناسمت مادرقـحـــبه. قطع كردم. دوباره زنگ زد گفت چموش شدي بچه. بعد گفت من دون‌خوستينوئم. مادرقـحـــبه خود خودش بود. گفتم من تو يه دهاتي‌ام تو كوير ايران. تو كجايي؟ گفت دارم مي‌بينمت. اين پايينم تو جاده. مادرقـحـــبه راست مي‌گفت. تو جاده بود. با كوله‌ي گليمي مكزيكيش. بعد از سمت صخره‌دار كوه آمد بالا.
هيچي. اينا رو گفتم كه اينو بگم. آتيش به پا كرد و گوشت از كوله‌ش درآورد و كباب كرد خورديم. من لخت بودم و اون هي مي‌گفت هنو خالكوبي نكردي؟ خودم برات مي‌زنم. تموم كه شد گفتم گوشت چي بود؟ گفت كــيـر اژدها. همينو گفت. كــيـر اژدها. رنگش مسي بود. مث پاستيل كش مي‌اومد. گفت چندوقتيه مث قديم راست نمي‌كنم. اژدهايي كه ببينم كــيـرشو مي‌برم نمك‌سود مي‌كنم به آبادي‌اي كه مي‌رسم مي‌زنم به سيخ. چه كار كنم؟ دس بذارم رو دست؟
عق مي‌زدم وقتي اينها را مي‌گفت.

+ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 12:18   | 

هيلجا اوناي‌نايه مي‌نويسد «آنها دوست نداشتند من اين اندازه پست و فرومايه باشم، اما من چنين بودم. آنها نيز چنين بودند. اما انكار مي‌كردند. اگر پست‌تر از آنچه كه هستم بودم، سربزنگاه مچشان را مي‌گرفتم و پستي‌شان را نشان‌شان مي‌دادم. گاهي احساس مي‌كنم موجود پست شريفي هستم كه تا پيامبر شدن نياز به ذره‌اي پستي بيشتر داشتم. پيامبران پستي را به نهايت رسانيده‌اند و روش آنها بيزار كردن انسان‌ها از پستي است. اساس كار آنها بر فداكاري است. اما نجات‌يافتگان، پيروان پيامبران نيستند، عقوبت‌شدگان‌اند.»
اين‌گونه است كه احساس مي‌كنم بايد آنتي‌ويروسم را آن‌اينستال كنم.

آب كم جو، تشنگي آور به دست. گنده‌گوزي. اين مصراع از مولوي اول يكي از مجموعه‌داستان‌هاي گلشيري آمده است. داستان‌هايش را جملگي فراموش كردم، درعوض اين مصراع رفته تو مخم. چرا آدم بايد صدوخرده‌اي صفحه داستان بنويسد، يك‌طرف، و يك مصراع از يك يارويي بياورد طرف ديگر، ادا دربياورد كه اين مصراع برابر با اين همه داستان‌هاي من؟ خب چرا نوشتي؟ مي‌رفتي مسافركشي. اما اگر چنين متواضع نيستي، اگر آنقدر روداري كه برگردي بگويي مصراع آورده‌ام چون حس اين بود، دلايلي اگر داشته باشد ناگفتني است، بنده‌ي خدا! داستان‌هايت را ازيادبردني كرده‌اي.
حالا نه اينكه اين مصراع شاخ باشد مثلن.

از اوناي‌نايه پرسيدند چرا نوشتن را ادامه ندادي يا اگر نوشتي چرا چاپ نكردي؟ تاريخ فجايع را به بار مي‌آورد تا به يكي مثل تو خوراك نوشتن بدهد. ننوشتن تو خيانت به آنهايي است كه از بخت بد رنج كشيده‌اند و رنج، نفت نوشتن است. همچنان‌كه يك دلار از پول نفت به دايناسورها نمي‌رسد و ارث شيخ‌هاي عرب است، نوشتن تو دردي از رنج‌ديده‌ها دوا نمي‌كند، بلكه مسئوليتي اخلاقي است كه تخيل حاصل از آن رنج‌ها را به هدر ندهي.
جواب داد يك رمان نوشتم و همچنان شرمسارم از لذتي كه شما از آن مي‌بريد. خيانتكار به آن رنج‌ها شماييد كه با خواندن كتاب من به جاي آن‌كه زمين را تبديل به گور دسته‌جمعي نوع بشر كنيد، از آن لذت برديد. از آن گذشته، من اگر راه و رسم نوشتن را مي‌دانستم، به اشتباه نمي‌رفتم و اسباب لذت شما را فراهم نمي‌كردم. من يك سرگرم‌كننده‌ام، يك كـا‌ند‌و‌م‌ساز.

+ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 12:26   | 

دیشب فیلم رولینگ استونز را با کارگردانی اسکورسیزی دیدم. کلینتون شب را به همه خوش‌آمد گفت و گفت God bless you all. مادرش را هم با خود آورده بود. تازه فهمیدم، اسکورسیزی پیرمرد ریزه‌میزه‌ای است که همه‌ی زورش در زبانش است. با اعضای گروه طوری حرف می‌زد که انگار آنها از پشت کوه آمده‌اند. حالتی داشت که انگار می‌گفت عتیقه‌ها! به خاطر این فیلم کوفتی دارم با شماها مدارا می‌کنم. هرچی من می‌گویم بگویید چشم. مارتین مادربه‌خطا!

مانی می‌گفت بعد از بیست‌وچند سالگی فقط گوش و دماغ می‌تواند رشد کند. در مورد اعضای رولینگ‌استونز این دقیقن صدق می‌کرد. پیرمردهای دماغ‌گنده با بدن‌هایی ورزیده که دلبری از سرشان نیفتاده و گوه زیادی می‌خورند. باورت نمی‌شود اینها همان جوان‌های اول فیلم باشند. خوش‌تیپ با چشم‌های درشت و کم‌حرف. آدم‌ها هرچقدر معروف‌تر و مقبول‌تر باشند، سکوتشان معنی‌دارتر می‌شود. کافی است در جواب یک سوال فقط چشم بگردانند. ترکیب این لوسبازی با کلوزآپ معجون دخترکشی از آب درمی‌آید. اما قاتلی که در دادگاه هی چشم بگرداند و سکوت کند، لگد می‌خورد تو تخمش.
دکور صحنه‌شان هم با آن موسیقی مکش‌مرگ‌ما تناسب داشت. یونولیت گنده‌ی زرق‌وبرق‌داری که کل پشت‌صحنه را پوشانده بود چسبانده بودند آن پشت به سبک معبدهای هندی. همیشه فکر می‌کردم روزی خواهد رسید که به ارزش هنری و فرهنگی نهفته در موسیقی گروه‌های این‌شکلی پی می‌برم و رستگار خواهم شد. همین‌طور کمل و ای‌سی‌دی‌سی و الخ. اما انگار فرق چندانی با ابی و ویگن خودمان ندارند. فقط موسیقی‌شان پیچیده‌تر و فنی‌تر است، ریاکاری کمتری در شعرها دارند و واقع‌گراترند.
در بعضی قطعه‌ها نوازنده یا خواننده‌ی مهمان هم داشتند. یکی از دیگری لوس‌تر. از آن همه، سیاه‌پوست گنده‌ای که کلاه شاپو سرش بود معرکه بود. صدایی عظیم داشت. انگار وقتی می‌خواند همه را دعوا می‌کرد. گیتار می‌زد و می‌خواند. کت و شلوار پوشیده بود و جاز می‌زد. خیلی پیر نبود اما عین بابابزرگ‌ها بود. من یاد باباعزیز خودمان افتادم که مرد. خنده‌اش لوس نبود. واسه خوش‌آمد کسی نبود. انگار آمده بود با نوه‌هایش کل بگذارد اما می‌دانست زمان که می‌گذرد ماشین‌ها باهوش‌تر می‌شوند و آدم‌ها تکنیکی‌تر. گیتاریست‌های رولینگ‌استونز سرعت و قدرت بداهه‌نوازیشان از او بیشتر بود. اما او خود می‌دانست که اینها کشک است و مهم این است که آدم راستکی بخندد. سامی همیشه می‌گوید جاز سیاه‌پوست‌ها جواب می‌دهد. اگر متال گوش نمی‌دادم می‌رفتم سراغ جاز. جز. هر کوفتی که هست.
وقتی بابابزرگ داشت از صحنه خارج می‌شد، گیتاریست رولینگ‌استوز سازش را از سر شانه برداشت و به او داد. انگار نوه‌ای آب‌نبات دهنی‌اش را به بابابزرگش هدیه بدهد. از این کارش خوشم آمد. تبدیل به آدم مهربانی شد.

 

شب بود. باران می‌آمد. با مرضیه در بالکن نشسته بودیم سیگار می‌کشیدیم. موزاییک‌ها سرد بود. گفتم هیچ دوستی که از من بزرگ‌تر باشد ندارم. اگر بوده‌اند حالا نیستند. اخلاق بابابزرگ‌ها را پیدا کرده‌ام.

+ چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 12:41   |